افراد فاضل و داننده، پيوسته در ميان ما بوده اند و اينک بيش از هرزمان ديگري فضلاي دانشگاهي و حوزوي داريم. مطهري چه چيزي داشت که عمده صاحبان فضل و تصديق دارهاي ملا و محقق و مؤلف حوزوي و دانشگاهي ما کمتر دارند؟! چيست که ما کم داريم؟! چيزهاي عمده. خواهيم کوشيد چند فرق جدي را اينک و اينجا با شما، با اساتيد محترم حوزه و دانشگاه، با اهل تحقيق و تأليف و به ويژه طلاب و دانشجويان عزيز در ميان گذاريم و پيشاپيش از لحني که احياناً گزنده خواهد نمود، عذر مي خواهم، زيرا برخلاف دوستاني که مدام از امثال من مي خواهند، چيزهاي صريح ننويسيم و به سراغ زخمهاي کهنه و دردانگيز نرويم و کلمات جدي را تنها براي برخورد با دشمنان ذخيره کنيم، ما برآنيم که از قضا، هرچه با يکديگر تعارف بيشتر کرديم، آن جراحتها، عفونت و خوناب بيشتري برداشت و اتفاقاً به همان اندازه که با دشمن جدي هستيم، با خود نيز بايد جدي بود، مي توان دوستانه سخن گفت، اما در هرحال بايد جدي بود.
ممکن است برخي از آنچه خواهم گفت مورد اجماع و تصريح همه نباشد و يا احياناً مورد تجاهل و تسامح قرار گيرد اما بايد گفتنيها را گفت و به نظر من در ازاي خطرات عظيمي که امروز ذهن و دل جامعه جوان ما را تهديد مي کند، هيچ مهم نيست که چه کسي از اين عرايض دلخور ميشود يا متولي کدام نهاد فرهنگي و تربيتي و آموزشي و پژوهشي با خواندن اين جملات خواهد رنجيد.
عاقبت روزي بايد بازي دادن خود و يکديگر و اين مداهنه شوم را کنار گذارد، تا دير نشده است.
و از طرفي اين واقعيتها، خود به خود از ردههاي چيزهاي نگفتني و نهفتني به درآمده است. اينکه به فرهنگ ما، يعني به اعتقادات و اخلاقيات صحيح و حس التزام عملي ما تهاجم شده است، بدون هيچ صداقتي و اعلام قبلي و بدون رعايت قوانيني که يک مبارزه تن به تن ميان دو فرهنگ، بايستي بدان پايبند بماند و اگر اين نفاقها و تحريفها و مغالطههاي زباني نميبود و به صراحت، حتي الحاديترين ايدهها مطرح ميشد، هرگز از آن تعبير به تهاجم فرهنگي نمي کرديم. اما چنانچه مي دانم و مي داني، عمده ترين قوانين انتقاد و عرضه سالم فکر، مورد التزام نباشد، پس فرق «انتقاد» با «دندان گرگ» چيست؟
دستتان را به من بدهيد تا شما را به جايي ببرم که به وضوح به ريشههاي اين رخوت و رکود فرهنگي را اگر نه همه آن، دست کم بخشي از آن را به چشم سر ببينيد. اگر تاکنون قادر نبوده ايد به چشم دل ببينيد، خون استاد، بهانهاي خواهد بود تا آرماني را که او خود بي دريغ به پايش ريخت، فرياد بزنيم.
چه شد که او يک تنه و بي هيچ امکانات، پيش از انقلاب، چنان جبهه عظيمي در محاجههاي نظري ميگشايد و چنان برکتي برجاي مينهد و هنوز که هنوز است، يکي از عمدهترين منابع تغذيه تئوريک انقلاب. همان آثاري است که از چهل تا بيست سال پيش به دست او به نگارش درآمده و امروز سالها پس از پيروزي و حاکميت و در شرايطي که عمدهترين تريبونهاي اطلاع رساني و فرهنگي تربيتي در اختيار ماست و با حضور اين تعداد فضلاي دانشگاهي و حوزوي (که اميدوارم چشمشان نزده باشم)، چنين رکود و انفعال بيمعني و شگفتي در سراپاي نهادهاي آموزشي و فرهنگي و مطبوعاتي ما پيداست؟!
اين بودجههاي فرهنگي به کجا ميروند واين تودهها کادرهاي فرهنگي اين همه سال ما چه ميکنند که هنوز به اندازه يک مطهري کار را به سامان نرساندهاند؟! درد ما چيست؟! آيا «درد بي دردي» نيست؟ و مطهري را عهد او مبعوث کرد و مطهري به عهد خويش وفا کرد و مطهري، عالم رباني بود و حتي همان وجود تاريخي و کتبي مطهري، خود به خود اعلام جرمي عليه همه ماست.
نخست ميبايد بدان آتش پرداخت که در جان مطهري درگرفت و ما دامان خويش از آن دور نگاه داشتهايم.
آري، شعلهاي بود و گداختني که در ديالکتيک ميان «مطهري قلم»، از مطهري، خاکستر مطهري را برجاي گذارد، خاکستري سرخ که افق فرهنگ معاصر را به کربلا مبدل ساخت.
يک مصلح ديني و اجتماعي، بدون يک قلب شعلهور، قادر به هيچ اصلاح جدي نخواهد بود. «ذهن مملو» و «چشم باهوش»، البته لازم است، اما بي يک سينه سوخته، در حکم هيچ است. دردمندي و گرفتگي، گداختگي و پروردن يک سر سودايي، آري اينهاست که جامعهاي را شخم ميزند و بذر يک نسل جديد را ميپرورد اما اگر يک محقق، يک فقيه، يک فيلسوف، يک عالم علوم انساني، يک نويسنده و خطيب، دچار «درد بيدردي» بود و اگر خواست از راه کلمه نوشتن و گفتن ارتزاق و سر در توبره علم خويش کند، اگر فکر اصلاح و انقلاب، فکر تربيت و آزادي، فکر عدالت و عبادت، به پردههاي مغزش فشار نياورد و درد تشکيل حکومت و نشر معرفت و مرگ اشرافيت و مظالم اقتصادي، در حدي نيست که قفسه سينهاش را در هم شکند و نسبت به اعمال ايدههاي قدسي خويش کم تفاوت است و مايهگذار نيست و اگر و اگر و اگر...
چنين دانشمند محترم و متفکر مردمي، ارزش يک نگاه تأييدآميز را هم ندارد و افسوس که چقدر از اين نوع انديشمندان دانشگاهي و حوزوي روي دستمان ماندهاند. امروز هم بودجه اصلي نهادهاي فرهنگي و تربيتي و رسانهاي ما ابتدا صرف «چارت بازي» و تخصيص بودجه و ساختمان سازي و جذب پرسنل و امکانات مي شود و در انتها نيز هدف اصلي هرکس، ارائه بيان کار هرچه حجيمتر، بهتر به شخص مافوق و ارضا يا حتي فريب او براي ماندن بر سر کار و تأمين معيشت است و همين.
اما اينکه در پس اين همه ادا واطوار و پول و سمينار و رفت و آمد و بگو و مگو و ميلياردها تومان صرف بودجه، عاقبت چه کردهايم و چند نفر آدم دراين ميانه تربيت شدند و کدام باطلي، ابطال و کدام حقي احقاق گرديد، اين ديگر به ما مربوط نيست!! تحقيقات و پژوهشها از سر بي دردي و وقت شناسي است، آموزشها نيز.
با هم بر سر حدود اختيارات قانوني، بحث ميکنيم و حرف حسابي که از سر جد گفته و شنوده شود، در اين ميانه کمياب است. هر کسي به دنبال تأمين مواهب و مزاياي شغلي و کسب مدارک بالاتر و بسط آبروي اعتباري و دايره نفوذ خويش است و حرف و حرف و حرف.
و اگر مجموع تشکيلات فرهنگي و رسانهاي و پژوهشي ما به قدر همان يک مطهري هم کار مايهدار و ماندني نکرده باشد و پس از اين نيز نکنند چه عجب؟! مطهري به قلم و تريبون و اساساً به فرهنگ به ديده يک نانداني آبرومند نمينگريست و فضل خويش را مايه کسب پول و جاه خويش نميکرد. دردر او، درد دين بود و عشق بيدارگري و جان انقلابي، و ما درد خود داريم و عشق هاي مشکوک و جان بيزهوار، عجب نيست که مردهاي، مرده ديگر را زنده نکند، عجب اين است که ما چرا چنين توقعي داريم؟! در حوزه و دانشگاه و محالف تحقيقي و رسانهاي، مجاري استخواني تشکيل شده که هر فاضل جواني را نيز مجبور (مجبور که نه، توهم جبر است) ميکند راه رفته ديگران را، رفته و خود را بيشتر با ذائقه پدرخواندگان بيدرد دنياي انديشه تطبيق دهد. نه با ضرورتهاي فرهنگي جامعه و با آنچه خداي متعال از يک شخص دانا ميطلبد. همه ميخواهند جا بيفتند!! (کجا؟!) مطرح شوند و تمجيد گردند. همه به دنبال تصديق ديگران و تأمين شخصيت منفي خويش و تثبيت خود هستند و کمتر کسي به فکر نشر حق و فضيلت و خدمت به حق براي ذات حق است و اين چيزي نيست که بخواهيم پنهان کنيم.
بضاعت علمي، اين چيزي است که بدون آن، ترتيب دادن يک اصلاح جدي ديني اجتماعي که از پس رويدادها و حادثه هاي فکري نيز برآيد، معسور است، اگر محال نباشد. استاد، در معرکه هاي علمي بسياري حضور به هم رسانده و اعلام موجوديت و موضع مي کرد. اظهارنظرهاي کلامي، فلسفي و عرفاني او، به سان طرح نظريات اصولي و منطقي اش جدي و در حد عالي، راهگشا بود. اهل فتوي بود و مجتهدانه و فکورانه گام به عرصه هاي ناشناخته مقولات اقتصادي، حکومتي و نظام پردازي فقهي مي نهاد و بي هيچ سبک سري و خام دستي، «اجتهاد متديک شيعي» را درگير مستحدثات معاصر کرد. در عين حال، مردي به شدت اخلاقي، توانمند در مقوله «تريبت» و برخوردار از دانش، بينش و کنش فعال سياسي اجتماعي بود. او به تنهايي، يک امت بود.
به علاوه عميقاً به تئولوژي مسيحي و يهودي، به مشرب عرفان بود و به ويژه به مسائل فلسفه غيرمدرسي و متأخر به غرب، متوجه شد و متکي به سرمايه انبوه علمي خويش. متفکري حاضر در صحنه بود که همه مراکز علمي و حوزوي و دانشگاهي و نيز محافل روشنفکري را مجبور مي کرد که همواره يک چشم به او و موضع او داشته و مطهري را در محاسبه هاي خود بگنجانند.
وقتي کسي چنين پرقدرت و نيز مسئولانه اعلام حضور کند، نمي توانند او را کتمان کنند و مسکوت بگذارند و مطهري سايه خود را بر سر دوست گسترده و بر دشمنان تحميل مي کرد.
ايشان به رغم تسلطي که بر فلسفه هاي غربي يافته بودند و علناً به چالش با آنها مي پرداخت و مچ مي گرفت، از موضع يک مرد دانا و محقق، فلسفه غرب را فلسفه کساني مي دانست که فلسفه نمي دانند. در مذاکرات فلسفي که قوي ترين مترجمان و اساتيد فلسفه هاي غربي به عمل آورد، (به عنوان نمونه جلسات شب پنج شنبه با دکتر حميد عنايت که هگل شناس برجسته اي بود و دوستان او) با تفکيک منصفانه مطالب درست از غلط و استدلال از مغالطه، دست روي نقاط فلسفه آلماني و نيز فلسفه انگلوساکسون مي نهاد و شکوه مي کرد که چرا اپيستمولوژي و نيز روانشناسي، بخش اعظم مباحث فلسفي متأخر در مغرب زمين زمين را مال خود کرده و فلسفه را از فلسفه بودن انداخته است.
استاد در مباحث فلسفه اديان، فلسفه اخلاق، فلسفه سياسي و فلسفه زبان نيز مواضع دقيقي در برابر موج ماترياليسم و ليبراليزم اتخاذ نمود و فعال ترين خاکريز دهه هاي 40 تا 60 در برابر تهاجم فرهنگي مارکسيستي و ليبراليستي را يک نفره تأمين کرد.
درست در دوراني که تفکر سکولار، تحت الحمايه تفکر حاکم بود و رژيم با هرگونه دخالت دادن نظري دين در حاکميت و مديريت برخورد پليسي مي کرد و دست به دست کردن جزوات «ولايت فقيه» که منادي مديريت و حاکميت فقهي واجراي عدالت بود، نوعي خرابکاري تلقي مي شد. استاد در طرح تفکر ديني چنان خوش درخشيد و با قدرت ظاهر شد که در آن واحد، هم دستگاه، هم چپ و هم منافقين و هم تفکر ليبرال و غربزده را در محظور جدي قرار دارد.
در عين حال که «راست» را مي زد به «چپ» باج نمي داد. وقتي که چپ و التقاطيون را فاش مي کرد و بر سر کينه مي آورد، مراقب بود که به تفکر راست و طرفداران ليبراليزم و سرمايه داري ميدان ندهد. وقتي متحجران و مرتجعان را زير ضربه مي گرفت، هواي آن را داشت که بدعت گزاران و نفاق پيشگان و متظاهران را به دين، تقويت نگردند و آنگاه که به روشنفکربازيها و مارکسيسم زده هاي مسلمان نما مي تاخت، خطر گرايش به اخبارگري و اشعري مآبي و پوسته گرايي هاي فقهي را ملحوظ مي داشت.
مطهري را مي ديدند که از قضا، سرزمين «انديشه و نظر» نيز به سبک ملوک الطوايفي اداره مي شود و هر دسته از کلمات و هر تيپ از اشخاص، در تيول کسي، حزبي، پيشکسوتي است و آدم آزادانديش يافت نمي شود. در فراق متفکراني آه مي کشيد که با پيشاني چين خورده و دلي فارق از تعصبات مذهبي، اسلام را به ديده تحقيق بنگرند و از سطر سطر تعاليم آن لذت ببرند. زيرا ايمان آوردن محصول را، بلکه مقارن به نوعي «لذت عقلاني» مي دانست و ايمان نجات بخش را آن گرايش وجودي و قلبي که مسبوق به يک ادراک صحيح باشد، مي دانست.
برخلاف تعريف «ايمان» در تئوري هاي جديد مسيحي يا «فلسفه اديان» (که عمدتاً براي توجيه بي ريشگي اديان و فاقد ما به ازاء بودن «وحي» به کار مي روند) و عبارت «از جهش تاريکي» و پرتاب مجنونانه، ولي «خوب» خويش در عمق ندانسته است. استاد «ايمان اسلامي» را يک ادراک متعالي و (نه جهل مقدس) و يک اقبال انساني (نه يک تعصب) و يک خضوع عزيز در پيشگاه نور (و نه دلدادگي بي توجيه در آستانه يک نامفهوم)، تعريف و به ويژه سد باب التقاطهاي مدرن ميان «دين» و «بي ديني» را برچينند و تفاوت، بلکه تضاد ميان ايمان و کفر، صالح و طالح، عالم و جاهل، مؤمن و فاسق را سطحي، صوري و صرفاً تعارضي واژگاني و بي ريشه قلمداد کنند. آن را توطئه دور زدن «ايمان» از مسير تحريف آن مي دانست و معتقد بود که انديشه هاي قرون وسطايي همچنان در ذهن غرب و غرب زدگان خلجان دارد، گاه به مخالفت. برخي ديگر از خصلتهاي ذهن و زبان و قلم استاد که بدانها خواهيم پرداخت و به نوعي به معضلات فرهنگي امروز ما مربوطند، اينها هستند:
1- هوشياري در رديابي انديشه ها و جريان شناسي
2- شجاعت و صراحت در اعلام کلمه «حق» و برخورد با بدعت ها و نيز تحجرها
3- پرکاري و نستوهي و بي توقعي
4- توجه باطني به مبدأ قدرت و عمل براي «او»
پس اولاً: آتش گرفتگي و سينه سوختگي اگر در يک تفکر به هم نرسد، کاري جدي دست نخواهد داد. آن آتش مقدس که در دل و دامن کسي گرفت تا خاکستر نکند، رها نمي کند.
ثانياً: بضاعت علمي، گرچه براي مصلح بودن، کافي نيست اما لازم هست. شخص کم دان، شخص غيرقابل مؤثر و قابل براي ناديده گرفته شدن است.
ثالثاً: زهد و التزام عملي به شعارهاست. کدام رجل انسان پرداز و جامعه سازي را سراغ داريد که مصلح و اخلاقي باشد و از وارستگي بگويد اما در کار و زندگي شخص يا صنفي خويش به شعارهايي که مي دهند پايبند نماند؟! اگر هست و موفق نيز هست، يکي را نشان بدهيد. زندگي و سلوک مطهري، نشان از همان حرفهايي داشت که او بر زبان و قلم خويش جاري مي کرد. مرز ميان «روا» و «ناروا» اگر تنها در «جمهوري کلمات» و موفق حرف زدن، تعبيه شود و در مقاطع سلوک يک سخنگو و نويسنده، تثبيت نگردد، مرزي از جنس پلاستيک است. وقتي «تنطق» جاي «تفکر» را بگيرد و زبان و قلم ورم کند و دل حاضر نباشد، آيا هيچ کلامي به راستي جدار دلها را مي شکند و به اندروني مشيت انسانها نفوذ مي کند؟! مطهري ابتدا زاهد بود و سپس نويسنده و خطيب. مطهري به آنچه عقيده مي ورزيد، تفوه مي کرد، لقلقه زبان و قلم اندازي از سر «جوپرستي» نبود و اين بود که به شوراندن ذهنها و زبانها توفيق يافت.
وقتي «حقيقت» هتک مي شد، بر مي آشفت، پس چگونه خود، پس از فرود آمدن از منبر و تريبون در هتک حقايق، شرکت جويد؟! نمي توان از «حق» گفت و منقاد باطل بود.
مطهري، جاودانه است، زيرا به جاودانگي مي انديشيد و به منشأ حقانيت التزام عملي داشت. شعار نمي داد، براي آنکه شعار داده باشد. شعار مي داد تا راه بگشايد، راه نشان دهد، راهرو بپرورد. و اگر حق، حق است، چرا خود من که از حق دم مي زنم به دنبال آن نباشم؟! مضحک است که کسي خود در کارش ضايع شدن و استهلاک باشد و دل به حال ديگري بسوزاند و از خويش غفلت ورزد. تضمين مي کنم که اگر من و تو که درست شعار مي دهيم و حرفهاي درست مي زنيم، در زندگي شخصي خود، به اين حقايق مقيد بمانيم و مخاطب در من و تو، صداقت کمي ببيند، لبيک خواهد گفت ولي وقتي دريابد که من خود به توصيه هايي که مي کنم، باور ندارم و به راهي که خودنشان مي دهم، نمي روم، آيا حق ندارد که در من و در موعظه هاي من و در نصح من ترديد کند؟ مي بينيد که حق دارد. پس مي ماند ما و راهي که بايد شخصاً رفته باشيم تا به ديگران توصيه کنيم. اگر سلوک شخصي امام راحل نبود، آي موعظه هاي ساده او، تا اين حد نافذ مي بود؟ اگر وارستگي شخصيت مطهري نبود، آيا قلم او مؤثر مي افتاد؟
گام نخست در «تربيت» حل تضاد ميان «گفتار عالي» و «رفتار سافل» است و اين گامي است که به سختي مي توان برداشت. اولياء خدا، متقدم و متأخر، اين قدم را مردانه زدند و پس از آن بود که لب به سخن و تعليم مردم گشودند.
آيا چقدر آيات و روايات ما به اين ماجرا که کسي بي باور، حرفهاي مقدس و انسان ساز بزند و خود بي عمل بماند، حساسيت ورزيده باشند، خوب است؟! نمي توان حساب «شعار» را از «سلوک علمي» جدا ساخت، نمي توان به شهادت همه انبيا واوليا و شهادت تاريخ مجرب و انساني ما و به شهادت ذره ذره واقعيت هستي آدميانه.
نه اسلوب شهيد مطهري در تبيين «دين» منحصر در رهيافت فلسفي بود و نه مباحث کلامي او همچون آباء کليسا تنها صبغه دفاعي (آپلوژيکال) داشته است. مطهري در عين حال يک متفکر مهاجم بود و سيمهاي خارداري را که روشنفکران «تحصلي مشرب» ميان «عقلانيت» و «ديانت» کشيده و اجازه عبور به کسي نمي دادند، او بود که با شجاعتي حکيمانه برچيد.
مطهري، شهيد «معرفت» خود شد. متجدد نبود. زيرا اسلام را از بن، «هميشه جديد» مي دانست. اسلام احتياج به تجديد ندارد، کافي است صادقانه و عالمانه معرفي شود. چه، پويايي در ذات آن است، بي آنکه در اسلام، تعبيه کنيم تا اسلام را ديناميک کند! با اپيکورهاي عالم سياست که دين را شر عمده زندگي آدم مي دانند، بي تعارف سخن گفت. شأن او، شأن چهره سازي براي اسلام نبود، چهره گشايي مي کرد و بس.
در آثار عقلي او، حتي اگر وجه جدلي يا خطايي به کار رفته باشد، در شعاع واقع گويي و حق طلبي است و نه حسب غلبه و برتري جويي.
هرجا از فوائد دين گفته است، از «ابزار نگاري»، «کارکردگرايي» و «پراگماتيزم» بر حذر بوده و آن فوايد را به حق و حقيقت «دين» ارائه داده و هرگز «فوايد دين» را با گوهر و غرض دين، اشتباه نکرده است. نه عرفان را به ماليخوليازدگان و عشرت طلبان «عالم معني!» وانهاد و نه فقه را به جامدان و حنابله فقاهت تفويض نمود. از «اسلام ذوالجناحين» (ترکيب فقه اصولگرا و اجتهادي با عرفان نيالوده و و غيررهباني) گفت و ميان «جهاد روزه» و «نماز شب» خطبه عقد خواند. ديني فکر مي کرد، ديني احساس مي کرد، ديني رفتار مي کرد و به «روز» بود. مطهري به راستي «فقيه» و به راستي «معاصر» بود و در ميان معاصراني که فقيه نبودند، يا فقيهاني که معاصر نبودند، آن گوهر شب چراغ، غنيمتي بود!
او مايه هاي وفاق به ديگران را مهم مي انگاشت اما نه چندان مهم که به فراغ يا فراق از «دين» بيارزد. رفيق شدن با ديگران نيکوست، انباشتن جمع خويش از ديگران، خواستني است، آري، اما نه به بهاي رقيق شدن معارف دين و مثله شدن پيکر مستوي القامه آن! مطهري، روح دين را پاس مي داشت. چه اگر آن روح از مؤمنين قهر و با جامعه ديني متارکه کند، جسم دني، بر شانه ها سنگيني مي کند تا بر خاک افتد و استحاله يابد. نيز جسم دين را عزيز مي داشت، چه هرکس با انسان، که «روحي در جسمي» است، از «روح بي جسم» اسلام بگويد، مقدمه مي چيند تا اسلام را در صومعه حبس کند.
مطهري ميان «اسلام انتزاعي» و «اسلام اجتماعي» داوري کرد، بي آنکه گوهر دين (تقرب به خدا) را پامال جامعه کند. ابعاد اجتماعي «عبادت و عبوديت» را به ابعاد فردي يا مناسکي «عبادت» ضميمه کرد. درعين حال، دست مخاطب خويش را همواره بر نبض دين که در «معرفت و محبت به خدا» مي زند، نگاه مي داشت. به تعبير روايت، چاپلوسي براي خدا که به قواي عقلاني برتر و به لطافت روح و انديشه و قدرت «تجريد» در مع رفت ومحبت، نيازمند است و از هرکس بر نمي آيد و غيرت بر ماسواي «حق»، از آن چيزهاست که در کمتر متفکري به هم مي رسد تا بتواند شب، اشک او را در آورد و روز، خون جگر او را. اما مطهري خضوع شب را با غيرت رو زدرآميخته و بر «عقل» خود چنان سخت گرفت که در گفتگو با مارکسيستها و پوزيتيويستها و از آن مهم تر، با «خط التقاط» تار مويي را شقه کند و بنيان مغالطه را بر اندازد.
کساني که اسلام را ذهني، شخصي و عبادي محض تعريف مي کردند و معتقد بودند که مار کسيسم، علم زندگي است يا ليبراليزم آبستن مديريت علمي است و در تحويل «اسلام در صحنه» به «اسلام در صومعه» مي کوشيدند، چرا از مطهري حساب مي بردند؟ چرا نگاه مطهري را که چون الماس، مي بريد مزاحم مي يافتند؟ چرا دقت نظر مطهري، غيرت مطهري و هوشياري و فضل مطهري را مايه عذاب مي يافتند؟ چرا او بايد از سر راه برداشته مي شد؟ کمي فکر کنيم.
به نقل از سايت خبري رجا نيوز
Info@RajaNews.Com |